مروری بر خاطرات رزمندگان از جبهه‌های جنگ
 

جبهه‌های جنگ برای رزمندگانی که جوانی‌شان را خرج دفاع از کشور کردند پر از خاطرات به یاد ماندنی است؛ خاطراتی که تنها به توپ و تانک و خمپاره ختم نمیشوند و جلوه‌های منحصر به فردی از نبرد را به تصویر میکشند. برای خانواده رزمندگان، آزادگان و شهدا هم جنگ تحمیلی با خاطراتی عجین شده که برخی از آنها در کتاب‌های دفاع مقدس روایت شده اند.

در ادامه برخی از این خاطرات را که به همت خبرگزاری ایسنا گرد آوری شده اند، مرور می کنیم.

شفا گرفتن رزمنده مجروح

قاسم محمدی دوست فرمانده طرح و عملیات لشکر۱۰ سیدالشهدا (ع) بود. این فرمانده روز ۲۶ اردیبهشت سال ۱۳۶۷ در جریان عملیات «بیت المقدس۶» در منطقه عملیاتی ماووت بر اثر حمله دشمن، از ناحیه شکم زخمی شد و در اثر استنشاق گازهای شیمیایی به شهادت رسید. قاسم محمدی دوست پیش از شهادتش بخشی از خاطرات خود را این طور روایت می‌کند:

در عملیات «کربلا ۴» از ناحیه گیجگاه ترکش کوچکی خوردم و بعد از انتقال به بیمارستان متوجه شدم که دیگر قادر به صحبت کردن نیستم. خلاصه ما را فرستادند تهران. هرچه دکترها درمان کردند جواب نداد و بنا به تشخیص پزشکان ترکش به اعصابی که مربوط به تکلم من بود برخورد کرده بود و گفتند که کاری نمی‌شود برای شما انجام بدهیم.

با پیگیری نماینده تویسرکان بنا شد ما را به خارج از کشور بفرستند که پزشکان ایرانی گفتند: «بی فایده است. هر جای دنیا بروی تشخیص همین است. کاری برای شما نمی‌شود کرد.»

به ناچار برگشتیم تویسرکان. حالا من ماندم با یک عالم مردمی که برای عیادت من به منزل می‌آمدند. من هم یک بسته کاغذ با یک خودکار جیبم بود و هر کس می‌پرسید چی شده فوری با خودکار روی کاغذ می‌نوشتم و ماجرا را تعریف میکردم.

خلاصه عملیات «کربلای ۵» شروح شده بود. دل توی دل‌مان نبود خیلی دلمان می‌خواست آنجا باشیم کنار بچه‌های گردان و لشگر. چند مرحله تلاش کردم برسم منطقه جلومان را گرفتند و نگذاشتند. می‌گفتند که تو وقتی نمی‌توانی حرف بزنی کجا می‌خواهی بروی؟ تا آن که رفتم سراغ یکی از روحانی‌هایی که خیلی قبولش داشتم برای ادای

تکلیف.

گفتم: «حاج آقا شما صلاح چی می‌بینید من بروم جبهه یا نه؟» ایشان گفتند: «مصلحت نیست با این وضعیت شما بروی جبهه. همین که دلت با آنهاست کفایت می‌کند. شما وظیفه  ات را انجام داده‌ای.»

آمدیم خانه. نیمه‌های شب بود. دیدم دارند در می‌زنند. رفتم در را باز کردم دیدم همان حاج آقایی است که امروز پیشش بودم. بعد از سلام گفت: «حاج قاسم من اشتباه کردم به شما گفتم نرو جبهه. برو. دوای درد شما جبهه است.»

هرچه اصرار کردم ماجرا را شرح بده، نداد. صبح ساک را بستم و هر کس جلویم را گرفت گوش ندادم و خلاصه خودم را رساندم به آبادان. دیدم گردان برای ادامه عملیات «کربلای ۵» آماده شده. بعد از شهادت حاج ستار (ابراهیمی، فرمانده گردان) فرمانده گردان (محسن) ترکاشوند بود. با دیدن من جا خورد و گفت: «با این وضعیت اینجا چه

می‌کنی؟!»

خلاصه من رفتم سر مسئولیت خودم، یعنی جانشینی گردان و مسئولیت توجیه فرماندهان دسته نسبت به مأموریت و شرح وظایفشان. با خودکار و روی کاغذ همه را نسبت به عملیات توجیه کردم و همه که رفتند از شدت خستگی خوابم برد.

در عالم خواب دیدم در یک مسجد قدیمی با طاق نمای ضربی مراسم ختم برای شهدا گرفتیم و شهید عینعلی و من جلو در ایستاده‌ایم و به میهمانان خوش آمد می‌گوییم. یک مرتبه چند نفر بزرگوار با چهره‌ای نورانی وارد مجلس شدند که یکی از آنها نوجوان بود.

شهید عینعلی خیلی آنها را تحویل گرفت و رفت کنار آنها نشست. یکیشان از شهید عینعلی پرسید: «چرا مجلس شهدا این‌قدر بی‌روح است؟!» شهید عینعلی به ایشان فرمودند: «اکثر بچه‌ها که مداحی میکردند شهید شده اند کسی را نداریم که مداحی کند. این حاج قاسم محمدی هم که مداحی بلد است نمی‌تواند حرف بزند. ترکش خوده لال شده.»

یک مرتبه آن سیدی که سن کمی داشت کنار من نشست و از من پرسید چی شده که نمی‌توانی حرف بزنی؟

من هم کاغذ و مداد را در آوردم و در عالم خواب برایش کل ماجرا را از اول تا آخر توضیح دادم که آخرش پرسید ترکش کجایت خورده؟ جای ترکش را نشانش دادم. او هم یه دستی کشید روی جای ترکش و یک مرتبه از خواب بیدار شدم و اولین جمله‌ای که بر زبانم جاری شد بسم الله الرحمن الرحیم بود.

توی اتاق گردان من بودم و روحانی گردان. حاج آقا با تعجب پرسید: «حاج قاسم تو داری حرف می‌زنی؟!» ماجرای خواب را براش تعریف کردم، کمی نگذشت که تمام گردان متوجه شدند.

درسی که اسرا به رئیس نگهبانان عراقی دادند

سرهنگ آزاده، حبیب‌الله کلانتری، درباره ارادت رزمندگان به امام خمینی(ره) و پاسداری از شأن ایشان در دوران اسارت روایت می‌کند: تعصب و غیرتی که اسرای ما نسبت به حضرت امام(ره) در زندان‌های بعثی داشتند، مثال‌زدنی بود و شاید در هیچ جای دنیا نظیری برای آن یافت نشود.

عراقی‌ها، که به این مسئله پی برده بودند، می‌دانستند که از این طریق نمی‌توانند با بچه‌ها مقابله کنند. در یکی از روزها که رئیس نگهبانان عراقی برای سرکشی به سلول ما آمده بود، چون اوضاع داخلی سلول را بر وفق مراد خود ندید، شروع به فحاشی کرد.

بچه‌ها ابتدا به حرف‌هایش توجهی نکردند و او را به حال خود گذاشتند، اما او مرتب به هر طرف سرکشی می‌کرد و ناسزا می‌گفت. تا این که ناگهان به نام مبارک امام عزیز(ره) اهانت کرد.

بچه‌ها که تا آن لحظه ساکت و آرام، کنار دیوار ایستاده و به زمین خیره شده بودند، با شنیدن این حرف چشم‌هایشان به سوی رئیس نگهبانان عراقی براق شد و در یک چشم به هم زدن به او حمله کردند.

رئیس نگهبانان از این حرکت بچه‌ها یکه خورد. گویا انتظار چنین برخوردی را نداشت، به همین دلیل خیلی سریع خودش را به میان نگهبانان رساند تا از یورش بچه‌ها در امان بماند.

من هم مثل بقیه‌ بچه‌ها خونم به جوش آمده بود. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. با سرعت جلو رفتم و تمام ناسزاهایی را که داده بود، به خود او و اربابانش بازگرداندم.

رئیس نگهبانان که تصور نمی‌کرد بچه‌ها این طور در برابرش بایستند، در حالی که به شدت عصبانی شده بود، مرا به مرگ تهدید کرد و گفت: «همین امروز دستور می‌دهم تا تو را به مخزن ببرند. آن‌جا زبانت را کوتاه خواهند کرد!»

با شنیدن نام مخزن یک لحظه خشکم زد، اما دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت، چون آن‌چه گفته بود، سزاوار خود و اربابانش بود. باید جواب ناسزاهایش را می‌گرفت.

زندان مخزن برای همه‌ اسرایی که در زندان ابوغریب بودند، نامی آشنا بود. در آن‌جا زندانیانی که سوابق سیاسی داشتند نگهداری می‌شدند. ما هم گاهی اوقات در ساعت آزادباش از پنجره‌ای که مشرف به محوطه‌ زندان مخزن بود به آن‌جا نگاه می‌کردیم و می‌دیدیم که چطور عراقی‌ها در سرمای زمستان، زندانیان را به حیاط می‌آورند و با ماشین‌های آب‌پاش، بدن‌های لخت آن‌ها را خیس می‌کنند. وقتی بدنشان کاملا خیس می‌شد با کابل به جانشان می‌افتادند و تا سر حد مرگ کتکشان می‌زدند.

هر چند روز یکبار، آمبولانس به آن‌جا می‌آمد و جنازه یکی از آن‌هایی را که در زیر شکنجه جان داده بود، به بیرون از زندان انتقال می‌داد. سپس نگهبانان وسایل او را در حیاط آتش می‌زدند. وای به حال کسی که پایش به مخزن می‌رسید! رئیس نگهبانان با عصبانیت از سلول خارج شد.

پس از رفتن او بچه‌ها دورم حلقه زدند و دلداری‌ام دادند، اما در آن لحظه از کاری که کرده بودم، کاملا راضی بودم. می‌دانستم با این کار حداقل از عذاب وجدان در امان

هستم.

از آن روز به بعد، هر لحظه منتظر بودم تا آن‌ها بیایند و مرا با خود ببرند. چند روز گذشت، اما از رئیس نگهبانان خبری نشد و قضیه تنها با لغو ساعات هواخوری پایان یافت. بعد از این اتفاق، نگهبانان کمتر جرأت می‌کردند به حضرت امام(ره)

اهانت کنند.

خاکسپاری یک شهید مفقودالاثر

حسین حیدری از شهدای گردان «زهیر» لشکر۱۰ سید الشهدا (ع) است که در عملیات «کربلای ۵» به شهادت رسید. حسین حیدری در دومین روز از سومین ماه زمستان ۱۳۴۷، در تهران متولد شد. پدرش علی، نمک فروش بود و مادرش زهرا نام داشت.

حسین دوره دبیرستان در رشته ریاضی فیزیک و در مدرسه سلمان فارسی در منطقه ۱۷ تهران تحصیل کرد. بسیار تیزهوش و جزء بچه‌های درس‌خوان دبیرستان بود. اخلاق خوبی داشت و همیشه لبخند بر لبش بود. با بیشتر بچه‌های همکلاسی خود رابطه خوبی داشت و دانش‌آموزان دیگر هم به او علاقه‌مند بودند.

اهل جلسات قرآنی بود و به همراه برادر ناتنی خود (شهید جواد همتی) در جلسات مرحوم غفاری شرکت می‌کرد و مدتی هم در جلسات استاد خدام‌حسینی حاضر

می‌شد.

حسین و جواد قرآن را به سبک استاد منشاوی و مصطفی اسماعیل تلاوت میکردند. حسین بعد از پایان دوره متوسطه در رشته ریاضی، به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت.

برادر بزرگترش یعنی جواد همتی، بهمن‌ماه ۱۳۶۴ در عملیات «والفجر هشت» و در منطقه فاو به شهادت رسید و شهید حسین حیدری نیز در بیست و نهم دی ۱۳۶۵، با سمت آر پی جی زن در شلمچه بر اثر اصابت ترکش شهید شد.

مادر شهید حسین حیدری در خاطره ای روایت می کند: «حسین همیشه می‌گفت:‌ مادر دعا کن تا گمنام شهید شوم. اگر هم پیکرم بازگشت، قبل از خاکسپاری، اول خودت داخل قبرم برو و بعد از آن، خاکم کنید.

او همانطور که آرزو کرده بود، مفقودالاثر شد و ما ساکش را به جایش خاک کرده بودیم تا اینکه ۱۲ سال بعد، وقتی که پیکرش پیدا شد دوباره قبر او را گشودیم. ابتدا من داخل قبرش رفتم، مقداری خاک به عنوان تبرک برداشتم و بعد حسین را به خاک سپردیم.

قبر حسین نزدیک مرقد شهید صیاد شیرازی است. به من وصیت کرده بود: برایم گریه نکن. اگر هم طاقت نیاوردی در منزل گریه کن. من و پدرش تاب دوری او را نداشتیم. آنقدر در خانه نشستیم و برایش اشک ریختیم که هر دو از شدت گریه دچار مشکلات چشمی شدیم.»

قرار نبود رنگ آزادی را ببینیم

عسگر قاسمی از آزادگان دوران هشت سال دفاع مقدس است. او روایت می‌کند: «سرباز عراقی گفت که قرار است اسرا مبادله شوند، اما احتمالاً شما را به‌عنوان زندانی سیاسی نگه خواهند داشت. ۲۴ شهریورماه اتوبوس‌ها بهاردوگاه ۱۸ تکریت آمدند. صلیب شرخ ما را ثبت نام کرد. دیگر وقتش شده بود خاطراتمان را برداریم و برویم خانه. سر از پا نمی‌شناختیم. حدود ۱۰ اتوبوس بودیم. من در اتوبوس هشتم بودم.

نزدیک مرز خسروی بچه‌ها متوجه شدند دو اتوبوس عقبی نیستند. راننده‌ها را مجبور کردند که کنار بزنند تا وضعیت روشن

شود.

موضوع را به فرمانده عراقی گفتیم او گفت: «صبر کنید تماس بگیرم ببینم چه شده است؟» درحالی‌که خودش می‌دانست چه شده است! دوباره تماس گرفت و گفت: «دو اتوبوس خراب شده شما می‌توانید همین جا منتظر بمانید تا درست شود و بیایند یا اینکه تا لب مرز بروید و آنجا منتظرشان باشید.»

بچه‌ها قبول کردند گفتند: «می‌رویم اما تا آنها نیایند ما وارد مرز نمی‌شویم.» در یک‌ کیلومتری مرز ایران بچه‌ها دوباره اتوبوس‌ها را نگه داشتند. فرماندهان و سربازان عراق گفتند: «شما می‌توانید دو کار انجام دهید، یا باید به ایران بروید یا شما را به جایی می‌بریم که تا عمر دارید رنگ آزادی را نبینید.» بچه‌ها گفتند: «ما همین جا می‌ایستیم تا بقیه بیایند.»

عراقی‌ها دستور دادند که اتوبوس اول دور بزند و برود سمت بعقوبه. بچه‌ها شیشه‌های اتوبوس را خُرد کردند و با صدای بلند شروع کردند به فریاد «یا زهرا» سر دادن.

یک‌دفعه یکی از بچه‌ها گفت: «پاسدارها دارند می‌آیند.» بچه‌های سپاه که کنار مرز بودند و صدای ما را شنیده بودند، همه با هم حرکت کردند سمت مرز خسروی.گفتند: «جریان چیست؟» بچه‌ها توضیح دادند آنها گفتند: «تا اینجا شما زحمت کشیدید از اینجا به بعد را به ما بسپارید. آنها ما را از مرز تحویل گرفتند. دو اتوبوس جا مانده دوماه بعد از ما آزاد شدند.

نسخه مناسب چاپ