خاطرات دفاع
شهیدی از افغانستان که برای ایران جنگید
 

شهید «رجب‌علی غلامی» متولد شهر کابل افغانستان بود و در سال ۱۳۵۹ به بجستان(خراسان جنوبی) مهاجرت کرد و مدتی بعد به عنوان بسیجی به جبهه‌های نبرد شتافت. او در ۱۳۶۲ زمانی که ۲۹ سال داشت، در عملیات والفجر ۹ قهرمانانه به شهادت رسید. شهید غلامی در دوران کودکی مادرش را از دست داد و همراه خواهران و برادران خود با پدرش زندگی می‌کرد. او در زمان بمباران افغانستان توسط شوروی سابق از خانواده اش جدا و در سن ۱۲ سالگی به ایران مهاجرت کرد و در بجستان ساکن شد. رجب علی برای تأمین مخارج خود در مرغداری و کوره آجر پزی مشغول به کار شد و از آنجایی که فردی متدین، درستکار، امین، بردبار و آرام بود همه او را دوست داشتند.

روزی که بغض شهید ترکید

علی اسماعیل‌پور، همرزم شهید «رجب غلامی» با بیان خاطره ای درباره او می‌گوید: «یک روز برای مرخصی به اهواز رفتیم. جلوی مخابرات شهر رزمندگان صف می‌کشیدند و هر رزمنده سه دقیقه فرصت داشت با خانواده‌اش صحبت کند. صف بسیار طولانی بود و رزمندگان دو سه ساعت در نوبت می‌ماندند. خیلی خوشحال بودیم که با خانواده خود صحبت می‌کنیم. یک لحظه دیدم که شهید رجب غلامی بر دیوار مخابرات تکیه کرده و خیره به زمین نگاه می‌کند. رفتم کنارش و پرسیدم آقا رجب ناراحتی؟ یک دفعه بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. گفت: «شما پدر و مادر دارید و حالا هم با آن‌ها صحبت می‌کنید ولی من نه پدر دارم نه مادر که با آن‌ها صحبت کنم.» دو سه نفر از دوستان دور و برش را گرفتند و از سر دلجویی گفتند: «بالاخره هرکسی سرنوشت خودش را دارد. مقام شما ارزشش بالاتر است چون علیرغم مهاجرت از کشورتان در اینجا به وظیفه شرعی‌تان که جهاد است عمل می‌کنید» و او را آرام کردند.

حیف است بسیجی سیگار بکشد

بعد که کمی آرام شد رفتیم به سمت کارون. یکی از دوستان که چند سالی از ما بزرگتر و نامش حسن بود در حاشیه خیابان کارون سیگاری روشن کرد. دیدم که شهید رجب غلامی با استواری تمام پیش آمد و گفت: «حسن آقا سیگارت را بده به من». خیلی تعجب کردم غلامی که سیگاری نیست! دیدم سیگار را زیر پایش له کرد. حسن آقا خیلی ناراحت شد. به رجب گفتم چرا اینکار را کردی؟ شهید گفت: «حیف است بسیجی سیگار بکشد». با این که او اصلا سواد نداشت این جمله آنقدر برای ما تکان دهنده بود که حد نداشت. با وجود آن که در اول جنگ رسما در بین رزمندگان سیگار توزیع می‌کردند. جمله شهید غلامی باعث شد که حسن آقا سیگار را در جبهه ترک کند.

شهادت تکاندهنده

رجب غلامی در روز ۶ اسفند ماه سال ۱۳۶۲ در منطقه کردستان، پس از باز کردن معبر مین به سیم خاردار حلقوی رسیده بود که به هیچ عنوان نمی‌شده آن را قطع کنند، چون اگر سیم را قطع می‌کردند سیم‌ها جمع شده و معبر منفجر می‌شد. در این وقت این شهید با همرزم خود با نام «شریفی مقدم» تصمیم می‌گیرند که یک نفر بر روی سیم خاردار بخوابد. ابتدا شریفی مقدم قصد داشته این کار را انجام دهد، ولی شهید غلامی به او التماس می‌کند و او را قسم می‌دهد که بگذار من این کار را انجام دهم و این افتخار را از من نگیر. سرانجام شهید رجب غلامی بر روی سیم‌های خاردار می‌خوابد و در حالی که خون از بدن پاکش جاری بوده، بیش از ۱۶۰ نفر از روی بدن او عبور می‌کنند. وقتی همه عبور می‌کنند و او را از روی سیم‌ها بلند می‌کنند، می‌بینند تمام بدنش غرق در خون است و درد می‌کشد. در همین حال دست به دعا برمی‌دارد و می‌گوید خدایا شهادت مرا برسان، در این لحظه بلافاصله تیری از سوی نیروهای عراقی شلیک می‌شود و به چشم چپ او اصابت می‌کند و همان جا به شهادت می‌رسد.»

در بخشی از وصیتنامه این شهید آمده است: «برادران عزیز همانطور که می‌دانید من غریبم پدر و مادر ندارم و همچنین برادر و خواهری. از شما تقاضا دارم گاهی که بر سر قبرم حاضر می‌شوید فاتحه‌ای بخوانید و اگر ممکن بود یک شب جمعه دعای کمیل بر سر مزارم برگزار کنید ان شاءالله. در ضمن موتورم را هم بفروشید و پولش را به جبهه واریز کنید.»

منبع: تسنیم

نسخه مناسب چاپ