در خیمه قذافی
مترجم:حسین جابری انصاری - روایت دوستان سرهنگ از رازهای دوران او گفتگوهای تفصیلی«غسان شربل» با پنج سیاستمدار معاصر لیبیایی - ۱۴۴
 

* صالح بو فروة گفته بود، مادر قذافی یهودی است؟

اطلاعات و برگه ها و مستنداتی از ایتالیا به او رسید که حاکی از این بود که مادر قذافی یهودی بوده است.

* آیا مادرش به واقع یهودی بوده است؟

بله.

* به چه دلیلی با قطعیت این را می گویید؟

همین اطلاعات و مستندات آن، به عمار ضو؛ سفیر لیبی در ایتالیا نیز رسیده بود. ضو پس از خروج از لیبی، ترور شد. بعد اتهامی ساختند و ادعا کردند سگ های گم کرده راه یا مخالفان لیبی، پشت سر حذف خونین او هستند، در حالی که این ادعا درست نبود. وابسته مطبوعاتی سفارت لیبی در ایتالیا نیز به خاطر اطلاع از این مساله، ترور شد.

* همه کسانی که از یهودی بودن مادر قذافی آگاه شده بودند، کشته شدند؟

بله، ترور شدند.

* گفتید در سفر شکاری در رومانی، چه سالی بود؟

فکر می کنم در سال ۱۹۸۰، زمان چائوشسکو.

* رابطه قذافی با چائوشسکو مستحکم بود؟

بله بسیار مستحکم بود. با این که نوعی نفرت بین همسر چائوشسکو و قذافی وجود داشت.

*چرا او از قذافی، بدش می آمد؟

نمی دانم.

* گفتید قذافی خونریز بود. چطور؟

در آن سفر به یاد دارم که غزالی را که قذافی شکار کرده بود، برایش آوردند. شکم غزال را شکافتند، و قذافی دو دستش را وارد و به خون غزال آغشته کرد. صحنه ترسناک و عجیبی بود. عکس هایش هنوز در لیبی است.

* دو دستش را به خون غزال آغشته کرد؟

دو دست خود را در درون شکم غزال برد و به خونش آغشت. من ناخودآگاه پرسیدم: چرا دستهایتان را به خون کثیف، آغشته می کنید؟ او گفت: تو فواید شُستن دست با خون داغ را نمی دانی.

* فکر می کنید قذافی کسی را هم با دستان خود کشته باشد؟

فکر می کنم.

* مثلاً چه کسی؟

مایل نیستم حوادثی را که خود ندیده ام، قطعی تلقی کنم؛ اما این را می دانم که بی رحم بود.

* یک نشانه دیگر از شخصیت عجیب قذافی ارائه کنید؟

از انحراف جنسی وحشتناکی رنج می برد. غلام بچگان و غیر از آنها.

* شما مدیر تشریفات او بودید. آیا برای او غلام بچگانی به خیمه می آوردند؟

غلام بچگانش با او بودند. بسیاری از همراهانش و گروهی که «مجموعه خدمات» نامیده می شدند، غلام بچگان او بودند. همه اینها غلام بچه، افسر و زنان در اختیار او بودند.

* زنان را خیلی دوست داشت؟

فکر می کنم دچار سادیسم بود. به یاد می آورم که یک بار در دفترم بودم که مسئول حفاظت یک هتل وابسته به تشریفات، با من تماس گرفت و گفت یک میهمان خانم آفریقایی؛ ناخوش احوال است و می خواهد شما را ببیند. به تماس گیرنده گفتم من پزشک نیستم و از این امور سَر در نمی آورم. به پزشک زنگ بزنید، تا معاینه اش کند. او گفت: آقای نوری، بهتر است بیایید. به او گفتم چه مرگت است! به من دستور می دهی؟

ادامه دارد

نسخه مناسب چاپ